حتی اگر به دیده ی رویا ببینی ام
من صورتم به صورت شعرم شبیه نی
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام
شاعر شنیدنی است ولی میل میل توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام
محمد علی بهمنی
حتی اگر به دیده ی رویا ببینی ام
من صورتم به صورت شعرم شبیه نی
بر این گمان مباش که زیبا ببینی ام
شاعر شنیدنی است ولی میل میل توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینی ام
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام
محمد علی بهمنی
در انديشه ي خويشم.
در انديشه ي لحظه ي بعد...
ثانيه ي بعد..
چگونه خواهم زيست؟؟؟؟
چگونه خواهم مرد؟؟؟؟
و خداوند چگونه انتقامم را از من مي گيرد؟؟؟؟؟؟؟؟
هزار آينه در گردش،دل شكفته در آوارم
هزار جاده ي سرگردان، دو پاي مانده از رفتارم
مرا نمانده در اين سامان،سري كه بر شود از دامان
به كنج خانه چو بد نامان،نشسته در پس ديوارم
دلا!نه تاب كسان داري،نه ذوق همنفسان داري
نه بيمي از عسسان داري كه با تو كرد گرفتارم
چو موج رو به گريز از خود،نه وا شدم نه گره بستم
نه ساحلي و نه گردابي،سپرده اند به تكرارم
![]()
![]()
![]()
![]()
آخه دست خودم نیست.ای حوریم دیگه.یهو میبینی سه ماه آپ نمی کنم یهو سه چاهار تا با هم!
اگه می خواید بخونی همش بخونید وگرنه نمیخوام بخونید.نیام ببینم فقط واسه یکی از پستام نظر کذاشتیدا!![]()
ممنون![]()
ازاين پس مرده مرده زندگي خواهم كرد.
درس بخونم...كنكور دارم مثلا"!
الانم دير شده.
ولي به نفر تو وجودم هست كه خيلي پر حرفي ميكنه.نمي زاره به كارام برسم.
اگه بتونم كمتر تو ذهنم با بقيه حرف بزنم ،اون وقت كلي وقت دارم كه درس بخونم.
مرده مرده زنگي خواهم كرد.
برايم آرزوي موفقيت كنيد.
حقيقتي را فهميدم:
من وجود ندارم
من همه وهمم و خيال.من سراپا همه ام
پر از همه،خالي از خودم.پوچ.
من همگي احساس ديگرانم.احساس نياز.
اما در ميان كسي هست كه نمي شناسمش!همان كه هر روز و هر شب مي گريد.همان كه هر دم دلش از غم گريبان مي دراند.
همان كه هيچ يك از اين همه اشك هايش را نمي فهمند.مانده ام كيست ولي مي دانم هيچ كس نيست.همه نيست.
و كسي ديگر،آن كه با هر قطره ي اشكي كه بي صدا و بي هوا از چشمان آن نا آشنا مي لغزد و فرياد مي شود،دلش جان مي دهد و همه آه مي شو د و آتش!آن را هم نمي دانم كيست!
كسيت كه اينگونه بر پوچي ام مي گريد؟!
برده ام.
برده ي احساس!
برده ي شيطان!
ديگر چه جاي تعجب است بيگاري هايم را؟!
هنوز هر روز صبح نسيم وجودت صورتم را نوازش مي دهد و جاي زخم هاي عميقش بر صورتم مي ماند.
هنوز اولين كلمه اي كه در درونم شكل مي گيرد تو هستي.
ولي تا به خيال وجودم نرسيده خفه اش مي كنم،وقتي مي دانم تو ديگر براي من نيستي.يا نه!من براي تو!
هرگز نمي دانستم تو اينگونه در زندگي ام جاري اي.نمي دانستم زندگي من تويي.
دلم تنگ شده براي گفتن:خ د ا ي ا
گريه هايم را كه خواهد ديد وقتي نيستي؟
تازه مي فهمم چرا عروسكم بي تابي مي كند!
بگذار بگويم،خواهش مي كنم،فقط بگذار يك بار بگويم:
خدايا دلم برايت تنگ شده.
عروسكم اين روزها خيلي بي تابي ميكنه.
لوس شده.هي مياد تو بغلم.همش گريه ميكنه.نمي دونم چي كارش كنم!
ديگه طاقت نگاهاي معصومانشو نداشتم.
ديگه طاقت خواهش ها و التماس ها شو نداشتم.
ديگه نمي تونستم تو چشا ي نازش نگاه كنم.منو خجالت مي داد.
از خونه بيرونش كردم
و پشت در نشستم گريه كردم.
نمي دونم چرا!؟ ولي احساس مي كنم كه اون هم اون ور در داشت گريه مي كرد!
شب اول ...خيلي سخت بود.
تنهاي تنها شده بودم.تازه فهميدم تنهايي يعني چي!
دست هامون از هم جدا مونده بود. تك تك سلول هام تمناي آغوشي مي كردند.
مثل هميشه،نا خود آگاه صداش مي كردم ولي...يهو اين واقعيت مي خورد تو سرم كه ديگه نيست و تمام وجودم مي لرزيد.
و الان چند روزيه كه ديگه خدا ندارم.
خدايا اي كاش حد اقل می تونستیم کافر شیم به همدیگه!
کاش تو ماهی بودی و من دریایت!
می گویند تشنه در بیابان روزی سیر می شود از آب گوارا!
ولی ماهی کی سیر شود از آب شور دریا؟؟؟!!!
من دریا نیستنم.تو ماهی نیستی.
و چه خوب که تو ماهی نیستی.چون بدون آب نمی میری.و همیشه خواهی ماند.